کد خبر: ۹۴۱۵۹
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۰۴/۲۱
به مناسبت روز فرهنگ پهلوانی منتشر شد؛
داستان های زیادی از پهلوانان جاجرمی وجود دارد که یکی از آنها نبرد جانانه بین پدر و پسر است. که به نوعی تداعی کننده داستان رستم و سهراب در شاهنامه فردوسی است.
برگی از تاریخ چوخه جاجرم بر اساس یک کشتی واقعی بین پدر و پسر

به گزارش پایگاه خبری جاجرم، امروز در ایران (17 شوال = 22 ژوئیه) روز فرهنگ پهلوانی و ورزش زورخانه ای است. ورزشی که پیشینه ای کهن در فرهنگ ایرانی دارد و نمایانگر پیوند جوانمردی و قدرت روحی و جسمی است.

داستان های زیادی از پهلوانان جاجرمی وجود دارد که یکی از آنها نبرد جانانه بین پدر و پسر است. این کشتی سال 1361 در گود کشتی باچوخه؛ قلعه جاجرم اتفاق افتاده است.

و اما داستان...

جوانی 19ساله با قدی 167 سانتی، در میدان کشتی با چوخه منتظر است، در پاسخ جارچیان وگردانندگان میدان، حریفی دل به دریا زده و چوخه به تن نماید.

تعدادی از دوست داران چوخه با تاخیر به میدان رسیده اند، یکی از آنان از مردم حاضر و منتظر می پرسد چرا میدان خالی است کسی کشتی نمی گیرد؟؟

مردی میان سال جواب می دهد :

فرزند سید عبدالمطلب ادعای پهلوانی کرده ، ولی کسی جواب ادعای او را نمی دهد و حاضر به کشتی نیست.

نجوایی به گوش میرسد ؛ یکی از مو سفید کرده ها ؛ به بغل دستی می گوید : امروز به اندازه کافی کشتی تماشا کرده ایم بلند شو

برویم ؛ کسی با پهلوان سید علی کشتی نمی گیرد.

در همین حین جارچی میدان بانگ بر میآورد :

قند اول را سید علی مدعی شده از هیچ کس هم رد نداده ؛ از شرق تا غرب ؛ از شمال تا جنوب؛  هر پهلوونی رو به مبارزه طلبیده .

کجایند پهلوونا ؟ یه ببر می خوام با این نره شیر پنچه در پنجه بشه.

یالا بابا ؛ پهلوونا اعلام کنن...

گلوم خشک شد از بس داد کشیدم...

جارچی میدان حول نقطه مرکزی دور میزد.

 یک لباس چوخه به دست داشت ؛ مثل لوطی صفتان تسبیح بدست ؛  چوخه را در حین راه رفتن دور دستش می چرخاند و وقتی چوخه کامل دور دستش می پیچید؛ شروع می کرد به بر عکس چرخاندن آن.

گاهی در انبوه جمعیت؛  مقابل چند کشتی گیر می ایستاد و گردنش را کمی کج میکرد.  لب و لوچه اش را پایین می انداخت و در حالی که قاب چشمانش را کوچک می کرد؛ چشمانش زاویه میزد به صورت گوش شکسته ای جوان. ابروئی بالامی داد و گاهی یکی از چشمانش را می بست و بعد لب باز کرده و زبان می چرخاند و می گفت:

پلنگ چکار می کنی؛

اسمتو اعلام کنم ؟

وقتی جوابی نمی شنید ؛ غرغری می کرد و دو باره راه می افتاد.

سید عبدالمطلب جاجرمی 40 سال داشت و سید علی پسرش 19 ساله بود.

علی پای در جای پای پدر داشت ؛ و مایه فخر پدرش بود. بانگ میدان دار آهنگی دلنشین شده بود که روان عبدالمطلب را نوازش میداد . و نقطه اوج این ریتم دلنواز زمانی بود که سید علی را نره شیر خطاب می کرد؛ و ببری را برای مبارزه با او  دعوت می کرد.

حاج عبدل قربانی ؛ دگر باره جار کشید :

آهای ملت سید علی در میدان نشسته؛ از پیر و جوان رد نداره ؛ کسی نبود؟؟؟

جارچی چون جوابی  نشنید اعلام کرد :

 اونایی که هستند به اونایی که نیستند بگن ؛ سید علی ادعای پهلوونی کرده ؛ کشتی تا  روز 13 عید برقراره ؛ تا سیزده بدر ؛ باید پهلوون شهر مشخص بشه!

رمضان عبدی ؛ فضل الله رضایی ؛ رمضان بیابانی؛ و حسین پهلوان ؛ پهلوانان قدیم در گود میدان چوخه ؛ به پشتوانه عمری خاک خوری در میادین کشتی ؛ و عرق هایی که ریخته بودند بر اریکه پیشکسوتی میدان تکیه داشتند و منتظر رزم جوانان بودند.

اما نوع اعلام حاج عبدل قربانی گویا به مذاق و ذائقه پیشکسوتان سازگار نبود.

سید علی متوجه دلخوری پیشکسوتان و نوع اعلام حاج عبدل نبود .

اما چهره پهلوان سید  عبدالمطلب (اق مطلب) ؛ پدر سید علی ؛ و بر افروخته گی او ؛ نشان از عصبانیت و ناراحتی او داشت.

پچ پچ پهلوانان پیشکسوت هم کم کم نمایان می شد؛ اما حاج عبدل قربانی ساز خود را کوک کرده بود و بی توجه به اطراف و اکناف ؛ جار می کشید و برای پهلوان جوان ؛  حریف می طلبید.

پهلوان عبدالمطب ؛ فرزند بی حریف را از طرفی باعث فخر خود می دید اما از طرفی هم اعلام جارچی و میدان دار را بر خلاف اصول شرافت پهلوانی تعبیر می کرد.

سوالاتی در ذهن پهلوان عبدالمطلب نقش بسته بود. آری ذهن آق مطلب پر از سوال می نمود.

آیا فرزندم سینه ستبر نموده و بازو قوی داشته که از پیر و جوان حریف بطلبد؟

آیا پهلوانی یعنی غرور و یعنی ورود به حریم یلان پیر؟

آیا پهلوانی یعنی تحقیر پیشکسوتان و خودنمایی ؟

سوالات یکی پس از دیگری ذهن پهلوان را به خود مشغول داشت و خود خوری او هر لحظه بیش از پیش هویدا می شد.

پهلوان آق مطلب ناگهان پای در میدان می گذارد. او خطاب به میدان دار ؛ حاج عبدل قربانی می گوید :

به پهلوانت بگو اماده کشتی شود من حریف پهلوانت هستم!!!

 غلغله ای در میدان بر پا می شود ؛سخنان او بسیار جدی و متعصبانه است .

جمعیت را هیچ جای تردید نمی ماند که این کشتی باید برگزار گردد.

پیشکسوتان پهلوانان ؛ رمضان عبدی؛ فضل الله رضایی؛ رمضان بیابانی ؛ حسین پهلوان و ...به گرد عبدالمطلب حلقه می زنند ؛ گویی عبدالمطلب حلقه مفقوده غرور پهلوانان است .

 به قصد تایید کشتی ؛ گرد پدر پهلوان سیدعلی ؛

جمعیتی از پیشکسوتان دوره می گیرند ؛ بسی بارز و هویداست،

 پیشکسوتان همه حیثیت کشتی خویش را در گرو این کشتی و مبارزه می بینند.

بهتی غریب بر چهره پهلوان سیدعلی هویداست. او پدر خود را خوب می شناسد؛  بر دو راهی تردید زانو به بغل می گیرد حسرتی جانسوز تمام وجودش را در می نوردد .!

کدامین حیلت می باید تا از این برزخ برون آید؟؟

چگونه دریابد به کدامین علت پدر این چنین از کوره بدر رفته؟

تقدیر چیست؟ تدبیر کدام است؟

آق مطلب رخت بر می کند سرخی گونه هایش نشان از ناراحتی و عصبانیتی عمیق دارد

یکی از اهالی کشتی به او نزدیک میشود و می گوید :آق مطلب تو را چه می شود پدرچرا اینچنین ؟

آق مطلب حرفش را قطع میکندو می گوید مگر نمی بینی حریف

طلبیده از پیر و جوان!!

دیگری میگوید:پدر من میدان دار چنین می گوید نه سید علی

اما اق مطلب گوشش به این حرفها

بدهکار نیست و نمی شنود

می گوید: باید سید علی پیشکسوتان و بزرگان  را رد می داد. حال که چنین نکرده باید کشتی بگیرد.

 

سیدعلی نصفه و نیمه صدا ها را می شنود و می فهمد که انتظار پدر از او چه بوده.

آری همان مرام و منش پهلوانی که سالها پدر در گوشش زمزمه داشت ندایی در وجودش میگوید ولی این جارچی و میدان دار است.

که اینگونه حریف می طلبد من که گناهی نداشتم اما صدای وجدان نهیب نفس اماره را می خشکاند اری پدرم راست می گوید.

من باید خود بلند می شدم و پیشکسوتان و پیران یل را ردمی دادم

غرور یا تساهل یا هر چه بوده

مرا به سکوت وادار کرد!!!

آق مطلب چوخه بر تن دارد و آماده رزمی آیینی سیدعلی راه به جایی نمی برد نزد پدر اماده و عذر تقصیر دارد و کسب تکلیف می نماید.

آق مطلب می گوید پسرجان فقط و فقط باید کشتی بگیری و تکلیف ات این است که کم فروشی نکنی.

سیدعلی در برزخی گرفتار شده که راه پس و پیش ندارد. به فکر میرود و توان تصمیم  ندارد.

نهیب پدر او را بخود می آورد

چوخه بپوش و مردانه کشتی بگیر.

چاره ای نمانده و او باید همان کند که پدر می گویدگود قلعه جاجرم اینک رخدادی را تجربه می نماید که نمونه اش را باید در افسانه ها نظاره گر بود افسانه رستم و سهراب با این تفاوت که در این فقره پدر و پسرهمدیگر را می شناسند و در عالمحقیقت و نه افسانه ره به پیکار دارند.

کشتی در بهت تماشاگران با اعلام داور شروع می شود.پدر به تعصب و اعاده حیثیت از

پیشکسوتان و دادن درس مرام و مردانگی به پسر و جوانان دگر و پسر به جبران غفلت و تمکین حرف پدر آوردی را آغاز گرند که برنده و بازنده آن کیست خدا میداند و بس.

دو حریف سالها با هم کشتی گرفته اند پدر مربی پسر بوده و همدیگر را خوب می شناسند میدان چوخه حسی غریب دارد تجربه ای که در ذهن تاریخ نمیگنجد. پدر حمله میکند و پسر تا پای جان دفاع و چندی نمیگذرد که گرد نشسته بر صورت خیس پر از عرق کشتی گیران رنگ خاک و گل را بر رخسار انان نقشینه می نماید گویی مجسمه هایی از گل شده اند در هنر دستان خدایان تندیس تراش.

پدر به زیر میزند چون برق و پسر است که در فراز تحت را می نگرد که فرودی داشته باشد ایمن. و سید علی پشت بر خاک دارد  نه به تعلل و تسامح که در کمند فن ویرانگر پدر.

کشتی پهلوانی است و دگر باره رزمی دگر باید و پدر دوباره درخت کن را میزند تا ویران کند تساهل و غرور فرزند را و پسر از پدر فرمان که باید کشتی بگیرد مردانه و مقاومت پسر پدر را به زحمت می اندزد و دنده اش فرو می رود.

ساعاتی بعد پدر و پسر در بیمارستان بجنورد در پی مداوا .

خانم دکتر که فهمیده چگونه  مریضش معیوب شده سید علی را از مطب بیرون می اندازد.

و مادر در این اتفاق شیوه قهر رابر می گزیند و سید علی را این چنین تنبیه که دگر پدر را روانه تخت ننماید.

پدر و  پسر دست در دست هم دارند به چشمان هم که می نگرنداشک است و اشک که حلقه اتصال مهرشان می شود به گیتی .

 

آق مطلب اینک در بین ما نیست اما درسی که او به میدان و میدان داران داد ، حرمت پیشکسوتان بود و یلان پیر.

 

 ابوالفضل پولادی

پایان خبر

 

 




نظر شما



نام:
ایمیل:  
وب سایت:
نظر*:  
 
آخرین خبرها